::سی وهش تا گل قالی خلاصه!::

آگوست 18, 2008 - 3 Responses

خلوتیش هیچی، خیلی خصوصی و رفاقتی شده. شاید فردا پس فردا یه قالیم پهن کردم این وسط که همه ولو شیم راحت* باشیم. والا به قران! انقددوس دارم!

*:نه ازون “راحت” های ژیلت البته.

پ. ن: حالا چی بازی کنیم دور همی ؟حیف این رفیق پایه بازی مام که نیس!

پ. ن 2: چیزخوبیهاینمسابقه.

:: ThirtySmileven::

آگوست 16, 2008 - 2 Responses

من لال نیستم آقا.

فقط گاهی یادم میرود سوال هایم را در دلم نپرسم و لبخند هایم را روی صورتم بزنم.

::ThirtySixSameDays::

آگوست 9, 2008 - 4 Responses

خسته ام. خیلی. از روزهای قالب زده ، مثل آجر های شکل هم. می خواهم یک جا آرام باشم.

*****

روبرویش ایستاده ام و آرام دستهایش را از هم باز میکنم که: بغلم کن!

نمیفهمد. کمد هیچ وقت نمیفهمد که وقتی من را بغل میکند توی تاریکی اش روحم میخوابد که خستگی اش در رود.بزرگم. جا نمیشوم اما هنوز به کمد امید دارم.

از صبح روی روحم کار کرده ام که موقع منت کشی از کمد ،مغرور نباشد.

حالا نگاه کن! کمد ما را نمیپذیرد و روحم قهر کرد و دود شد به هوا. حالا نه روح دارم نه جا. دستهایم از شانه آویزان میشود و توی اتاق خودم برمیگردم_ کمد اتاقم نه… کوچکست_ صندلی را برانداز میکنم.

*****

حالا منم و صندلی.نه روح مغروری هست و نه هیچ کمد لجبازی.

از صندلی قول میگیرم که از زیرم در نرود. بهش میگیم که :سنی از تو گذشته و این شوخی مال جوانتر هاست. خیلی با من دوست نیست اما قبول میکند.

روی صندلی نشسته ام و سرم به بالا سقف را برانداز میکنم. میخاهم مثل آدمهایی باشم که روحشان توی تنشان آرام شده اما من که ندارم.روحم ازین اتاق به آن اتاق میرود. به اتاق من که میرسد گیر میکند به چراغ .اما بس که یکدنده است به رویش نمیآورد که سرگردان شده.

مغزم تیر و کمان بازیش گرفته و هر چند ثانیه یکبار یک تیر به سمت شقیقه ام پرتاب میکند. به صندلی تکیه تر که میدهم ، از پشت عقب میروم و در میانه راه زمین خودم را میگیرم تا نیفتم. صندلی ازم خسته شده بود و پایه عقبش را در داد که من را دک کند.

*****

روح و چراغ دارند با هم دعوا میکنند که کدامیک باید از سر راه آن یکی کنار بروند.

*****

تخت که حتی نگاهم نمیکند که به فکر پیشنهادی بیفتم.مانده گلیم. خیلی پیر تست و مهربان. من را دوست دارد که توی اتاق آوردمش. که با این همه پیریش دوستش دارم.نگاهش که میکنم با یکی دو نقشش چشمک میزند.

اولش رویش مینشینم. بعد آرام آرام دراز میشوم، دراز تر از خودش، و با دستهای زیر گوش چشمهایم را میبندم. روز که به ته رسید جایم پیدا شد.

*****

صبح موقع بیداری روحم را دیدم که کنارم دراز است مثل من. نوازشش که کردم از سر انگشتانم تو آمد.

::Condolencefive::

آگوست 7, 2008 - 3 Responses

خواستم داد بزنم بگم : خب من هم یه برادرت! رو منم حساب کن…

که دیدم اهمیتی نداره. کسی نمییفهمه “من هم یه برادرت” از دهن یک زن شنیدن هیچ طنز نیست. چون حالا وقت خندیدن نیست.

باز هم مثل همیشه عقب ایستادم. و بعد هم رفتم.

تو دلم موند اما: مث بقیه که میگن برادرن، رو من هم میشد حساب کرد.

::Thirty4::

آگوست 4, 2008 - 3 Responses

ملت به ارتباطات  نزدیک که می افتند آبستن میشوند!

ما ارتباط که برقرار میکنیم ،ذهن و جسم و کل هیکلمان نازا میشود.

پی نبشت: این آهنگ ها به آدم های مریض خیلی میسازد:

Henry Lee_Nick Cave & PJ Harvey

::Thirty3SweetDreams::

جولای 29, 2008 - 7 Responses

منجمد میشوم

وقتی رویاهای شیرین دوست نداشتنی میایند.

واقعا میخواهی من را با تحقیر تنبیه کنی؟

پی نبشت: امشب یکی نابالغش را میخواهم.

::ThirtyTwoStars::

جولای 27, 2008 - 3 Responses

شب خوابش می آید و ستاره ها منتظر اجازه رفتنند.

وقتِ به این زودی من و انگشتانم نشسته ایم و روزهای گذشته از دنیای کوچکمان را میشماریم. دنیایی که در آن معجزه مثل نقل و نبات رخ میداد و سرخی پیراهن روحم خداوند را حتی شگفت زده میکرد. روزهایی که فقط یک چیز برای شادی و لذت بس بود: زندگی.

کودکی شیرین روحم ، که از هر لحظه از زیستنش به اندازه معجزه هایش لذت میبردم.

بعد از غروب شب، زندگی دوباره با زنگ بیقرار ساعت آغاز میشود و میرود.

میرود به جایی که لذت را هیچ وقت مثل حلوا پخش نمیکنند.


شاید یک روز شال و کلاه کردیم و رفتیم به دنبال آن دنیای تیره بارانی ، که هر رعد و برقش نشان زندگی روشن و پر سروصدای من بود.

::Cat Stevensiyo yek!::

جولای 24, 2008 - 5 Responses

SaD Lisa-Cat Stevens

این خدایان راستشو بخاین عصبانیتشونم شکل عصبانیت مردای ترک متعصصب تخیلی میمونه!

خلاصه تراژدی میکنم اون کسی رو که این آهنگو گوش نکنه.

بخاطر خودتون میگم خب ینی!

اگه دارینشم یه بار دیگه الان گوشش کنین خب!

با تشکر:

ملپیِ محبت انگیز ِمحترم ِآروم ِگوشه گیرِ پر از لبخند ملاحت بار ِلطفا!!!!

::ThirtyPies::

جولای 18, 2008 - 6 Responses

امروز هم اونجور روزی بود که همیشه هست.

****

با دستهای سفیدتان راهنماییم میکنید به صندلی.

صندلی که قبلا کنار رفته بود آماده سنگینی ام میشود.صندلی شما منتظرتان نبوده اما. هنوز نصفش زیر میز است و آماده نیست.

میز تمیز است و دست نخورده.آنقدر، که عکستان را رویش میبینم و به هیچان می افتم .دستم را روی میز جلوی چشمهای شما جاسازی میکنم و روی صندلی تکان میخورم. تکان میخورم چون مضطربم. اما شما نمیفهمید. گاهی شما هیچ چیز نمیفهمید.

پیشخدمت که آمد، من میگویم چای، سر پایینتان را که میبینم میگویم دو تا چای.پای سیب هم که قرار است، میخوریم.

وقتی از طعمش میپرسد با اشتها میگویم وانیل.

_ وانیل نداریم. آناناس، پرتقال_من خودم دوتا پر آبدارش را دارم_ موز توت ،فرنگی_ دلم به هم میخورد_ شاتوت، لیمو، ساده…

_چرا وانیل ندارید؟

_تمام شده.

_لیمو.

_من ساده.

شما هم به صدا درآمدید . بالاخره بعد از “من ساده” نطقتان باز میشود . البته من به بی اخلاقیتان عادت دارم . میدانم طول میکشد تا حرف بزنید. اما حالا که شروع کردید، باز مثل همیشه تکه های زندگیتان را جلوی من میچینید تا پازل بسازم.

اشتیاق هم که دارم، میسازم. از تکه های بار پیش که دیدمتان بر میدارم و بالای یکی از تکه های امروزی میگذارم . قهوه تلخ، چای پررنگ، نور کم و صندلی کوتاه…

دوست نداشته هاتان را ته میچینم:شکلات، چای بی مزه ، آدم خنگ، کفش کثیف…نیم نگاهی که به کفش هایم میکنم را به رویتان نمیآورید.

یک شمای نصفه دارم در خودم. هر شب تکه های مانده را بغل کامل تر ها میگذارم، از دور نگاه میکنم، لبخند میزنم، ستایش هم میکنم.

اما توی خواب به جای شما شکلات تلخ به سراغم میآید.

امروز هم حرف میزنید .اما گویا قرار است بویی که ازشان میآید را شب موقع حلاجی بفهم. که شما فرق دارید. که نمیتوانید.

من همیشه ساکتم. حتی اگر حالا فهمیده بودم هم باز ساکت بودم.

البته گاهی حرف هم میزنم، یکی دو کلمه ای،و شکتان از بین میرود که من لالم. گاهی سورپرایزتان هم میکنم و اظهار نظری تحویلتان میدهم.

چشم های پرتقالیتان به پشت من دوخته است، گاهی به بغل ، گاهی هم به انگشتهاتان.

حتی به میز هم خیره میشوید.ایمان دارم به فکر عکس گیر کرده من زیر لیوان چای نیستید. شما برای خودتان حرف میزنید. من برای خودم میسازم، اما ما با هم هستیم. حتی فرا تر از مکان. من توی مشت شما هستم و شما توی ذهن من کاشته شدید.

****

برگها که روی درخت ثابت میشوند،شروع میکنند به تیره تر شدن. بهار ها سبز کمرنگ ترند تابستان پررنگ میشوند. همه فکر میکنند بهار سبز ترین است.اما تابستان همه چیز به انتهای رنگ میرسد:برگها، آسمان، خورشید، خاطره ها.

آمده ام چای بخورم با پای سیب.

نمیآیند سفارشم را بگیرند. نگاهشان که میکنم ، آرام و لبخند زنان میآید و بلغور میکند که منتظر میمانید یا سفارش میدهید؟

منتظر که هستم.

_ سفارش میدهم.

::Luv Ya Dad::

جولای 15, 2008 - 4 Responses

اجنبیای بی دین و ایمون!

نامسلمونای پدر نفهم!

روز پدرو تعطیل نمیکنن این سفارتا! اونوخ مام باید بریم کلاس!

پی نبشت: یاد اونوخت مدرسه ها افتیدم که فقط منطقه یک واس برف تعطیل میشد. بد ما میخاستیم سر به تن بچه لوسای بالا شهر نباشه. به قران!

پی نبشت 2:بابا بابا بابا. همه روزا واسه تو باشه. یه روز که چیزی نیس.